شيخ ذبيح الله محلاتى

158

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

در صحبت جمعى بسيار از مردم بديدن احمد رفت چون احمد بن اسحاق چشمش بابو الحسن افتاد او را استقبال كرده با او معانقه و مصافحه فرموده در غايت اعزاز و احترام او را آورد تا در صدر مجلس نشانيد سيد ابو الحسن چون اين حالت عجيب و غريب بديد متحير ماند بالاخره سؤال كرد از احمد بن اسحاق كه شما در اين طول مدت هرگز با من چنين اظهار لطف و مرحمت ننمودى و هيچ‌گاه مرا چنين ترهيب نگفتى اين مرتبه جهت اين تجليل و تعظيم چيست احمد بن اسحاق آنچه بين او و امام عسكرى گذشته بود شرح داد . چون سيد ابو الحسن اين قصه بشنيد بگريست و گفت امام عليه السّلام تا بدين غايت مرا حرمت همىنهد پس روا نباشد كه من به غير رضاى خدا عمر خود را به آخر رسانم من البتّه توبه كردم كه ديگر شرب ننمايم و هرگز مرتكب عملى كه خلاف رضاي حق باشد نشوم و نادم و پشيمانم از افعالى كه از سر جهل و نادانى مرتكب آن گرديدم سپس به خانه رفت و آلات شراب بشكست و در مسجد همه اوقات اعتكاف گرفت تا برحمت حق پيوست حكايت بيست و ششم قصهء حاجى ميرزا خليل طبيب علامهء نورى در كلمهء طيبة مىفرمايد مرا شفاها خبر داد عالم جليل و حبر نبيل كه ديده نشد در عصرش براى او در تقوى و زهد نظير و عديل مرحوم حاجى ملا على طهرانى مجاور نجف اشرف اعلى اللّه تعالى مقامه كه در آخر ماه صفر 1297 مرحوم شد فرمود كه والد مرحوم حاجى ميرزا خليل طبيب رحمه اللّه هميشه مىگفت كه وجود من و وجود اولادم جميعا از بركت علويه‌اى بود كه در كربلا منزل داشت پرسيدم چگونه بود سبب آن گفت پيش از آنكه عيال اختيار كنم در طهران بودم شبى در خواب مردى را ديدم كه خوش‌صورت و شمائل بود و جامهء سفيد در برداشت پس به من گفت اگر قصد زيارت امام حسين عليه السّلام دارى تعجيل كن كه بعد از دو ماه ديگر راه مسدود مىشود